تبليغاتX
New life

New life

...................شاید یه فرصت دیگه

چنان از زندگی دلسرد ودلگیرم که روزی مرگ خود را جشن میگیرم

93cpeo42wrflh0628atg.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 15:19  توسط مهدیه  | 

سلام دوستای عزیز  هرچند شعر کوچه فریدون رو خیلی از شما ها خوندید یا حتی با صدای

خود استاد شنیدید اما به احترام یک دوست عزیزی که این شعر رو واسم میل کردن و خواستن

که تو وبلاگم باشه گذاشتم:

کوچه

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته نشستیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

-« از این عشق حذر کن!

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم:« حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم»

باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم


رفت در ظلمت غم، آن شب وشبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو، اما، من به چه حالی از آن کوچه گذشتم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 10:29  توسط مهدیه  | 

عشق



عشق هرجا رو كند آنجا خوش است
گر به دريا افكند دريا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلكش است
اي خوشا آن دل كه در اين آتش است
تا بيني عشق را آيينه وار
آتشي از جان خاموشت برآر
هر چه مي خواهي به دنيا نگر
دشمني از خود نداري سخت تر
عشق پيروزت كند بر خويشتن
عشق آتش مي زند در ما و من
عشق را درياب و خود را واگذار
تا بيابي جان نو خورشيدوار
عشق هستي زا و روح افزا بود
هر چه فرمان مي دهد زيبا بود
 
 


((فریدون مشیری))

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 13:53  توسط مهدیه  | 

سلام به همه ی دوستای گل خواستم این بار بازم یکی از اشعار فریدون مشیری رو بذارم اما یکی از دوستان لطف کردن و یکی از اشعار فروغ رو واسم تو قسمت نظرات شخصی گذاشتن و ازم خواستن که این شعر رو تو بلاگم بذارم اما نمیدونم چرا خودشو معرفی نکرد
man az jahane bi tafavotie fekrha va harfha va sedaha miaiam va in jahan be laneie maran manand ast, va in jahan por az sedaye harkate pahaye mardomist ke hamchonan ke tora mibosand dar zehneshan tanabe dare to ra mibafand
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:18  توسط مهدیه  |